وز
وز
وز
مگسی می خندد و دستانش را برای ضیافتی به هم می
مالد
بیدخت پلک بست
من از پلکش به اعماق زمین رفتم
صدای باد با نجوای هاروت و ماروت یکی بود
تمامی اجنه ها جشنی گرفته بودند
نقطس با زهره شراب می خورد
&
با خودت که مبنای جنگ گذاری سمت خودویران گری افراطی می روی ؛شاید به دلیل این که می دانی برنده قبل از جنگ زندگی ست ؛بیشتر کمک می کنی تا هر بلایی سرت می خواهد در بیاورد کم نگذارد یک نوع هم دستی از نوع دشمنی د
جوشاندم جهان را همراه با آمپولی دیازپام
و همه خود را فروییدم در رگ غم
در رگان خشکیده آه
نئشه شد زندگی از رّشک مرگ
آری
زندگی در خودتر از مرگ بُود گر تو نباشی
چُرت زدم حسرت را ،همه آرزوهای ناکام را
قسم به
شیطان کوچکی؛
خدایی بزرگ را سرفه می کرد
سرفه ها پرواز کردند
در قاب خواب عجوزه یی
هر شب در خواب مردی ؛
طناب دار حلاج را میبُرد
خلط شده بودم در فکرکسی که نمی دانم کیست
و توهمی که ابتدای حقیقت بود
طناب پار&